ایمیل های خوب

گاها ايميل های خوبی دريافت می کنيم...

یک فراکاو: روش التیام قلب شکسته

یک فراکاو: روش التیام قلب شکسته

Link to یک فراکاو


روش التیام قلب شکسته

Posted: 28 Jan 2012 05:38 AM PST

1. سعی کنید دلیل ناراحتی خود را بفهمید. دقیقاً چه موقع این حس ناراحتی در شما به وجود آمد؟ 2. به این فکر نکنید که تقصیر که بوده است. همه اشتباه می کنند. اصلاً خودتان را نگران آن نکنید. 3. برای اینکه حس راحت تر و بهتری پیدا کنید، یک فعالیت تسکین بخش و ریلکس کننده انجام دهید. یک حمام داغ، مدیتیشن، خواندن کتاب یا هر کاری که آرامتان کند. 4. بعد از یکی دو ساعت، یعنی هر زمان که احساس کردید آمادگی آن را دارید، به این فکر کنید که آیا می توانید احساسات آن فرد را بپذیرید یا نه. 5. اگر توانستید خود را بقبولانید، به او زنگ بزنید، برایش یادداشت بگذارید یا هر کاری که لازم باشد را انجام دهید. شاید دوست داشته باشید که رو در رو با او صحبت کنید. البته این امکان وجود دارد که آنها نخواهند شما را ببینند یا با شما حرف بزنند، اما باید تلاش خود را بکنید. حتی اگر از شما رو برگرداندند، حداقل با خودتان می گویید که تلاشتان را کردید. شاید آنها هم متوجه تلاش شما بشوند. 6. پیش بروید. وقتی حس کردید که می توانید دوباره دریچه قلبتان را رو به دیگران باز کنید، کس دیگری را برای خود پیدا کنید. 7. لبخند بزنید. جدی می گویم. لبخند زدن به شما کمک می کند که حس بهتری پیدا کنید و اگر چند تا دوست خوب و نزدیک پیدا کنید و با هم بخندید و اوقات خوشی را بگذرانید، مطمئناً دوباره یادتان می آید که زندگی بدون آن فرد هم چقدر زیباست. 8. قانون دو ساله را به خاطر آورید. یاد گرفتن یک کار، عادت کردن به یک شهر جدید، و همچنین التیام قلب شکسته دو سال زمان می برد. اگر قبل از اینکه این فکر به خاطرتان بیفتد، مراحلی که در این مقاله عنوان می شود را دنبال کنید، بیش از اندازه خوشبین و دلسرد خواهید شد. نتیجه واقعی زمانی حاصل می شود که انتظار معقولی داشته باشید. 9. لحظه ای که آن فرد اخرین قطره خون را هم از قلب شما که هنوز می تپد، بیرون می کشد، دست از بحث کردن با او بردارید و به هیچ وجه سر اینکه حق با کیست و با کی نیست جدل نکنید. هر موقع که می خواهید از حق به جانب بودن خودتان دفاع کنید، دست نگه دارید و روی یک چیز کاملاً متفاوت تمرکز کنید. 10. همه یادگاری های آن فرد را جمع کرده و داخل یک جعبه بگذارید—این یادگاری ها احتمالاً شامل یک قاب عکس، یک خوراکی، یک عطر و شاید یک سی دی موسیقی باشد. بعد در موقعیت بعدی مثلاً شب جمعه ای که همیشه با او می گذراندید، سی دی را داخل دستگاه بگذارید، از آن عطر به خودتان بزنید و آن خوراکی را بخورید، چراغ ها را خاموش کنید و تا می توانید گریه کنید. بهترین زمان برای اینکار وقتی است که تنهای تنها در خانه هستید. 11. خاطره ها را کنار بگذارید. وقتی در مرحله 2، آرامش خودتان را دوباره به دست آوردید، موسیقی را خاموش کنید، شکلات هدیه را کنار بگذارید، و یادگاری های دیگر داخل جعبه بگذارید. قاب عکس را بیرون نگه دارید. • هر روز هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید، بلند با خود بگویید “تو و همه خاطره هاتو فراموش کرده ام” و دست از فکر کردن به او بردارید. • هر روز دو هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند بگویید، “دلم برات تنگ شده” و باز دست از فکر کردن به او بردارید. • هر روز سه هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند رو به عکس بگویید، “من واقعاً متاسفم”. 12. عکس عشق سابقتان را با یکی از عکس های خودتان جایگزین کنید. اما آن عکس را همانجا نگه دارید و فقط یکی از عکس های خودتان را کنار آن قرار دهید. بعد هر روز که از کنار آن رد می شوید، باز به عکس درون قاب بگویید که متاسفید. بله، برای خودتان متاسفید که این همه وقت را با کسی سپری کردید که ارزش و قیمت شما را ندانست و دیگر به هیچ وجه برایتان مهم نیست. 13. بگذارید زمان قلب شکسته تان را التیام دهد. تا الان یک ماه از تاریخ قطع رابطه شما گذشته است. با یکی از دوستانتان به جایی بروید که همیشه با عشق قدیمیتان می رفتید (یادتان باشد که به هیچ وجه تنها آنجا نروید). یکبار و فقط یکبار به دوستتان بگویید که همیشه با دوست قبلیتان به این رستوران یا برای خرید به این فروشگاه می آمدید. بعد چیزی بخورید یا همان کاری که قبل ها با عشقتان می کردید، را بکنید، فقط با یک فرد جدید. دوستی که با او راحت باشید و بتواند مکالمه را خوب پیش ببرد. 14. هر روز با خودتان تمرین کنید که با خودتان صادق باشید. 15. هر شب قبل از خواب کتاب بخوانید. ممکن است تا آن موقع اصلاً کتاب خواندن را دوست نداشته اید اما هیچ چیز بهتر از خواندن کتاب شما را از دریای تفکراتتان بیرون نمی کشد. کتاب خواندن به التیام قلب شکسته شما کمک می کند. 16. سعی کنید با آدم های جدید آشنا شوید بعد از دو ماه کم کم کسی را جایگزین عشق از دست رفته کنید. 17. با دیگران حرف بزنید. بادوستانتان حرف بزنید. آنلاین با افرادی که نمی شناسید چت کنید و آنوقت است که می فهمید هزاران نفر مثل شما وجود دارند که خیلی خوب می توانند به شما کمک کنند. نکات دیگر به هیچ عنوان با کسی که قلبتان را شکسته است قراری نگذارید. اینکار به هیچ وجه به درمان و التیام شما کمک نمی کند. • وقتی می خواهید قب شکسته تان را التیام بخشید، دیگر تلفن ها و پیام های فرد مورد نظر را جواب ندهید. این کار هم هیچ سودی به حالتان نخواهد داشت و نه تنها التیامتان نمی دهد بلکه دردتان را بیشتر می کند. • قلب شکسته شما به خاطر این التیام پیدا نمی کند که دوباره مجذوب آن فرد شوید و دوباره او را به دست آورید. وقتی خودتان را وارد این پروسه فکری می کنید، بستنی بخورید (بستنی را می توانید جایگزین یک پیاده روی طولانی یا شنا هم بکنید). به تنها چیزی که نباید فکر کنید بودن دوباره با آن فرد است. فکر کنید هیچ راهی برای برگشت وجود ندارد. • یکبار درمورد این اتفاق با دوستانتان صحبت کنید. اگر نتوانستید صحبت کردن درمورد این موضوع با دوستانتان را به یک جلسه ختم کنید، حرف زدن درمورد جزئیات مطلب را جداً بیشتر از یک ساعت طول ندهید. بعدها به دوستانتان نیاز پیدا می کنید پس بهتر است آنها را به درددل های گاه و بیگاهتان اذیت نکنید. • به هیچ وجه برای فراموش کردن عشق از دست رفته، به خوردن، نوشیدن مشروب بیش از حد، سیگار کشیدن یا موادمخدر روی نیاورید. اگر بتوانید در دوسال آینده خودتان را با این موضوع وفق دهید مطمئن باشید که کسی را پیدا خواهید کرد که همیشه دوست داشتید داشته باشید. همه چیز به گذر زمان برمی گردد. • داشتن دوست های خوبی که مراقبتان باشند و جلو فکر کردن ها مداوم و غصه خوردن های شما را بگیرند فوق العاده است. هشدارها اگر آنقدر احساس افسردگی می کنید که به خودکشی تمایل پیدا کردید، سریعاً به پزشک روانشناس مراجعه کنید. • اگر بعد از گذشت دو سال هم قلب شکسته تان التیام پیدا نکرد، می توانید شهر محل سکونتتان را تغییر دهید. • افراد باهوشی که روانشناس هستند می گویند سرعت التیام هر کس با بقیه فرق دارد. آن حس مراقبت از خود و تعهد به خود است که به شما کمک می کند هر چه سریعتر قلب شکسته تان را ترمیم کنید. اگر می خواهید مطالب وبلاگ در ایمیل شما باشد *** این جا را کلیک *** نمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:41  توسط محمد   | 

تفاوتهای خانمها و آقایان

 


فرستنده: farzaneharnavaee@yahoo.com


تارهای صوتي خانم‌ها از تارهای صوتی آقايان کوتاهتر است،

تن صدای آقايان بم تر است و خونشان غليظ تر!

تعداد نفس‌های خانم‌ها در واحد زمان بيشتر است اما تنفس آقايان عميق‌‌‌تر است،

استخوان‌های مردها بلندتر است و ماهيچه‌هايشان آمادگی بيشتری برای چاق شدن دارد،

در عوض در زير پوست خانم‌ها ذخيره چربی بيشتری وجود دارد، در نتيجه طاقت آنها در هنگام گرسنگی نسبت به مردها بيشتر است!  

اين روزها در هر گوشه و کنار با نوشته‌هايي رو به رو مي‌شويم که به تفاوت ميان زن و مرد اشاره دارند، اما به نظر من گرچه تفاوت‌های فيزيکی جالبند اما دانستن تفاوت‌های روانی زن و مرد، بيشتر مي‌تواند به ما کمک کند تا ارتباط مؤثری با يكديگر برقرار کنيم و توقعات يکسان و مشابهي از  يکديگر نداشته باشيم.

 

 

  

http://img6.dalahooo.ir/rozanehgroup/dey90/she-he/03.jpg

يکی از جالب‌ترين تفاوت‌های ميان زن و مرد که بر ساير رفتارهايشان هم اثر می‌گذارد نگرش آنها به دنياست.

مردان دنيا را از ديدگاه متمرکز نگاه می‌کنند در حالی که زنان دنيا را از ديدگاه منبسط می‌بينند.

آگاهی جنس مذکر به تدريج يک جزء را به جزء ديگر مربوط می‌سازد تا به کل برسد که اين با جزء يا کل‌نگری تفاوت دارد.

اما آگاهي جنس مؤنث که منبسط است تصوير کلی را می‌گيرد و به تدريج اجزای درون آن را کشف مي‌کند.

همين آگاهی جنس مؤنث باعث مي‌شود زنان علاقه بيشتری به عشق، ايجاد ارتباط، مشارکت، همکاری و هماهنگی و سازش داشته باشند، در حالی که آگاهی متمرکز مردها، آنها را بيشتر به سمت ايجاد نتايج، رسيدن به اهداف، رقابت، کار، منطق و تأثيرگذاری سوق مي‌دهد.

حالا به برخی رفتارهای خانم‌ها و آقايان اشاره می‌کنيم که تا حد زيادی از اين نگرش نشأت می‌گيرد:  

ورود به اتاق!

وقتی مردی وارد اتاق جديدی می‌شود نقطه‌ای را انتخاب می‌کند، به طرف آن می‌رود به چيزی نگاه می‌کند و بعد به چيز ديگر و بعدش باز به چيزی ديگر. اين کار را ادامه می‌دهد تا به تدريج تصويری از محيط بسازد.

 برعکس وقتي يک زن وارد همان اتاق می‌شود در يک نگاه سريع، تقريباً خود به خود به خيلی چيزها نگاه می‌کند و تمام اتاق را به يکباره می‌بيند. او به رنگ ديوارها، عکس‌ها و اين که اتاق چگونه تزيين شده دقت می‌کند سپس وقتی تصويری از کل محيط دارد، يک نقطه را برای نشستن انتخاب می‌کند.

 وقتی زن و مردی وارد يک نمايشگاه می‌شوند شما می‌توانيد تمرکز مردانه را هنگامی که يک مرد بسيار سريع و هدفمند از يک غرفه به غرفه ديگری می‌رود ببينيد، در عوض زن انگار همه چيز را در درون خود جای می‌دهد و سپس به اکتشاف و تجسس جزئيات می‌پردازد.  

کيف‌های زنانه؛ کيف‌های مردانه!

زنان اغلب از کيف‌های بزرگ و سنگين با روکش‌های زيبا استفاده می‌کنند و در عوض کيف مردان سياه يا قهوه‌ای و مخصوص حمل وسايل کاملاً ضروری مانند: گواهينامه رانندگی، کارت ماشين، اسکناس و... است.

 

در کيف خانم‌ها هر چيزی را که احتمالاً خودش يا ديگران ممکن است به آن احتياج داشته باشند، مي‌توان پيدا کرد. قرص سرماخوردگی، قرص‌های مسکن يا ويتامين، سنجاق سر، آئينه، ناخن‌گير، مداد، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی، دسته کليد، مسواک، خميردندان، يک آلبوم کوچک، چای کيسه‌ای، کتاب جيبی مورد علاقه، عينک آفتابی، سوهان ناخن و ده‌ها وسيله ريز و درشت ديگر.

 کمتر مردی می‌تواند يک روز با چنين کيفی سر کند!  

مکالمه با تلفن!

مردها در حين صحبت با تلفن دوست ندارند با کس ديگری صحبت کنند، انرژی مردانه خواهان آن است که در يک لحظه بر روي يک موضوع متمرکز شود، در حالي که يک زن قادر است با تلفن صحبت کند، از سوختن شام جلوگيری کند، بچه‌اش را آرام کند، متوجه شود شوهرش به او چه مي‌گويد و...

هوشياری منبسط او اجازه مي‌دهد تا مراقب چيزهاي زيادی باشد.  

رانندگی!

رانندگی اتومبيل وضعيت ديگری است که اين تفاوت‌ها را آشکار می‌سازد.

هرگز سعی نکنيد با مردی که در حال رانندگی است گفت و گوی خصوصی داشته باشيد. تمرکز يک مرد در رسيدن به هدفش در مؤثرترين شيوه ممکن است.

اما متأسفانه زن‌ها گوش ندادن مردها را بد تعبير می‏کنند يا خيال می‌کنند توجهی به آنها ندارند!

 

 

اما کداميک از اين ديدگاه‌ها بهتر است؟ بديهی است هر دو طرز تلقی می‌تواند صحيح و درست باشد.

ديدگاه‌های همديگر را بشناسيم و ارتباط مؤثرتری برقرار کنيم! *******

چند تفاوت دیگر زن و مرد را در تصاویر بدون شرح زیر ببینید:

 

**

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:46  توسط محمد   | 

تقدیم به دوستان خوبم


>>>>>>>>>>
از سوسک می ترسیم.....از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم...........................از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم...........از خیانت به دیگران نمی ترسیم.
................................................................
>>>>>>>>>>

دوست عزیزم  حتماً همه متن را تا آخرين
>>>>>>>>>>>>>يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود،
تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت:
«
دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!
اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل
هستند قلبشان را به روي ما بگشايند
 به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.
>>>>>>>>>>>
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار قلب شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.
>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>
"
پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم،
قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ،
همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش"
>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>
شاد بودن تنها انتقامی­است که می­توان از زندگی گرفت
ارنستو چه­گوارا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 13:40  توسط محمد   | 

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا
همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم.
با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي
سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري
پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر
دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته
ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر.
قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما
كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم
ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند،
يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين
هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم
نميدانند.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9:40  توسط محمد   | 

گروه تشویق


قرار بود نوازنده ی معروف اروپای شرقی آن شب در سالن اپرای پاریس برنامه اجرا کند. بلیطهای صندلی های جلو و وسط و بالای اپرا در همان چند روز اول فروخته شده بود. در بازار سیاه ، مردم به دنبال جایی می گشتند تا حتی به قیمت سر پا
ایستادن برنامه را تماشا کنند. ساعت 8 شب درهای بزرگ سالن به روی جمعیت منتظر در خیابان گشوده شد و در کمتر از چند دقیقه تمام صندلی های سالن مملو از جمعیت شد.
رفته رفته انتظار مردم طولانی شد و صحبت های درگوشی و نگاه های همراه با بی صبری به ساعت ها نشان دهنده عصبانیت مردم بود. ناگهان پرده کنار رفت و مجری
برنامه بعد از گرفتن میکروفن با لهجه اندوهگین گفت:ʺخانم ها و آقایان با کمال تاسف باید اعلام کنم که هنرمند محبوب من و شما دچار یک حمله ی قلبی شده است و همکاران من او را به بیمارستان منتقل نموده اند. من از همه شما عزیزان که روزهاست با بی صبری منتظر این لحظه بودید عذر خواهی می کنم.ʺ صدای همهمه جمعیت چند برابر شد و برخی از مردم از صندلی های خود بلند شدند که مجری بعد از صاف کردن صدای خود ادامه داد:ʺ خانم ها و آقایان ما نمی توانیم در مقابل سرنوشت شکایت و گله گذار باشیم امشب جوان هنرمندی در بین ماست که شنیدن اجرای ویالون او خالی از لطف نیست. خواهش می کنم سرجایتان بنشینید و از شب خود لذت ببرید.ʺ
سپس یک نام کاملاً غیر معروف را معرفی کرد و جوانی با ویالون بروی صحنه حاضر شد. بعد از کمی نگاه حیرت انگیز به جمعیت شروع به اجرای ویالون نمود او آنقدر به اجرا ادامه داد تا خسته شد. لذا برنامه خود را به اتمام رساند و برای اینکه جواب تشویق های مردم را بدهد چند باری تا کمر در مقابل حضار خم شد. اما به جای تشویق سکوتی وحشتناک در سالن حکمفرما بود. هنرمند متوجه شد که نتوانسته است مردم را شیفته ی خود کند. آرام روی خود را از مردم پنهان کرد و آهسته به سمت پشت صحنه حرکت کرد که ناگهان پسر بچه ی 9 ساله ای از یکی از صندلی های جلو بلند شد و با تمام توان شروع به تشویق کرد. " یو آر وندرفول". ʺمن تابه حال چنین اجرایی ندیده بودمʺ. "آفرین پیتر" "یو آر د بست پیتر"، هنرمند جوان هم انگشتانش را بروی لبانش گذاشت و بوسه هایی هوایی برای پسر بچه فرستاد و دوباره رو به تماشاچیان تعظیم کرد. مردم درون سالن نگاهی به پسر بچه انداختند، وقتی دیدند چگونه این بچه ی 9 ساله پیتر را تشویق می کند، احساس کردند، اجرای پیتر آنقدرها هم بد نبوده و شروع به تشویق "پیتر" نمودند. تشویق آن همه تماشاچی باعث شد تا "پیتر جوان" به یکی از معروفترین ستارگان فرانسه تبدیل شود و زندگی
متفاوتی داشته باشد. شاید اگر بگویم تمام موفقیت و محبوبیت این هنرمند "مرهون" تشویق آن پسر بچه است، اشتباه نباشد.
همه ما انسان هستیم، تشویق، تحسین و شنیدن جمله هایی همانند آفرین، کارت عالی بود، تو حرف نداشتی و ... مانند اکسیژن می مانند و ما هر کاری که می کنیم، هر سختی که تحمل می کنیم، صبح تا شب هرگونه صلیبی از بدبختی را که بر دوش می کشیم
تنها 1 هدف داریم، شنیدن همین چند کلمه ی ساده!
فرق انسان با حیوان از یک زاویه " در قدرت اختراع" انسان است. انسان موجودی است که تمام کمبودها، نقایص و نقاط ضعف خود را با این "قدرت"، به "نقطه قوت" خود تبدیل می کند. خداوند به انسان تاریکی را عنایت کرد، انسان با اختراع شمع و چراغ و نورافکن های بزرگ تاریکی را به روشنایی تبدیل نمود. خداوند انسان را بروی زمین فرستاد در حالیکه نه لباسی به تن داشت، نه خانه ای برای زندگی و نه وسیله ای برای سفر کردن.
اما انسان برای خود لباسهای زیبا و متنوع، خانه های ضد زلزله، ماشین های ضد گلوله و عطرهای خوشبو اختراع نمود.
اما هیچ حیوانی نتوانست شب را به روشنایی تبدیل کند، بعد از این همه سال حیوانات حتی نمی توانند مسواک بزنند. گاوها امروزه در دوران "فست فود و پیتزا" هنوز هم علف می خورند!!! اما سوال اینجاست که چرا انسان تا این حد پیشرفت و تغییر کرده است؟ همه این پیشرفت ها مرهون "ذات تشویق خواهی" انسان است.انسان
نیاز مبرم و اشتهای سیری ناپذیری در "متاثر کردن" دیگران دارد و همیشه در هر کاری مشتاق تحسین و تشویق است. او می خواهد "شهرت و نام نیکش" مرزهای زمان را بشکند. می خواهد حتی صد سال پس از مرگش اگر نامش در جایی ذکر شود، مردم نامش را تحسین کنند. وقتی من و شما تشویق های یک نوجوان را می بینیم، پشتکارمان چند
برابر می شود، با تحسین و تشویق بیشتر ادیسون درونمان روشن می شود و اگر تشویق ادامه یابد، بیل گیتس وجودمان از خواب برمی خیزد.
در زندگی نامه ی تمام افراد موفق یک پسر بچه ی مشوق نیز یافت می شود که با برخواستن از صندلی "بی توجهی" باعث رشد او گردیده است.
انسان موجودی است که برای موفق شدن نیازمند کمک و تشویق دیگران است. در جامعه ای که تحسین و تشویق دیگران رایج تر باشد، تعداد افراد موفق تر جامعه به مراتب بیشتر و در نیتجه آن جامعه بسیار پیشرفته تر می گردد. برعکس، در جامعه ای که تشویق و تحسین دیگران جای خود را به انتقادهای مداوم و بی توجهی داده باشد،
تعداد افراد موفق روز به روز و لحظه به لحظه کمتر و حرکت جامعه به سوی غارنشینی سرعت فوق العاده ای می گیرد.
وقتی به این فطرت و نیاز انسان می اندیشم و جامعه ی خود را با آن مقایسه می کنم، دلم می گیرد و می خواهم فریاد بکشم، چونکه ما در مورد تشویق و تحسین دیگران بسیار"بخیل و تنگدستیم"، حاضریم بمیریم اما به کسی نگوییم: عالی بود،
ای کاش منم مثل تو بودم و ... .
ما به جای تشویق، متخصص شکایت و گلایه شده ایم، از همین لحظه کمی دقت کنید.
متوجه می شویم اکثر صحبت های ما با گلایه و شکایت شروع می شود. وقتی بعد از مدتی یکی از دوستان خود را می بینیم و یا با تلفن صحبت می کنیم جملات شروع صحبتهایمان اینگونه است.
چه عجب؟ چطوری بی معرفت، عجب آدم مزخرفی هستی. کجایی نارفیق؟ پارسال دوست،
امسال آشنا!
من به همراه دوستانم یک گروه تشویق درست کرده ایم. ما تصمیم گرفته ایم: در زندگی خود کمتر شکایت کنیم. صبحت های خود را با شکایت شروع نکنیم، هر کجا شخصی را دیدیدم که برای اهدافش تلاش می کند به جای دلسرد کردنش، نقش آن پسر بچه را
بازی کنیم و  او را از ته دل تشویق و ترغیب کنیم. اعضای این گروه روز به روز بیشتر می شود و تغییرات بسیار مثبتی را شاهدیم کمتر گلایه می کنیم و بیشتر می خندیم.
شما هم به گروه تشویق بپیوندید.
سپاسگزارم از وقتی که برای خواندن این مقاله صرف کردید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 9:33  توسط محمد   | 

آرامش سنگ یا برگ

آرامش سنگ یا برگ

 

 مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود

 مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال

 پریشانش شدو کنارش نشست

 مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه

 چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و

 نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

 مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

 گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب

 می سپارد وبا آن می رود

 سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

 و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق

 آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت

 مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست

 بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد

 اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت

 حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را

 مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

 او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

 لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

 دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم

 مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی

 چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

 زندگی ات می نالی؟

 اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

 داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده

 در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش

 مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و

 از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را

 انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق

 رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام

 و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

 از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم

 من آرامش برگ را می پسندم

 ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است

 و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت

  ....برگ یا سنگ بودن

 انتخاب

آرامش سنگ یا برگ

 

 مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود

 مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال

 پریشانش شدو کنارش نشست

 مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه

 چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و

 نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

 مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

 گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب

 می سپارد وبا آن می رود

 سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

 و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق

 آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت

 مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست

 بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد

 اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت

 حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را

 مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

 او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

 لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

 دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم

 مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی

 چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

 زندگی ات می نالی؟

 اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

 داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده

 در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش

 مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و

 از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را

 انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق

 رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام

 و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

 از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم

 من آرامش برگ را می پسندم

 ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است

 و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت

  ....برگ یا سنگ بودن

 انتخاب با توست 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 9:21  توسط محمد   | 

زندگی خود را تغییر دهید

 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما هستم.» از او پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد:« دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.» پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت:«سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند. شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید.پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:45  توسط محمد   | 

کامیون حمل زباله


روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت.  ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما اين رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برايتان توضيح ميدهم:
((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان  پخش کنيد.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.
زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف  از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
"زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست"
__._,_.___

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 11:18  توسط محمد   | 

دايره روح

افلاطون گفته روح دایره است.

و من دایره های روحم را کشف کردم!

پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم.

  

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند

و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

  

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم

و گاهی اوقات نداریم!

گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند

... به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند

 

 نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد

و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود

حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...

 

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول

ممکن است باعث شود راهت را گم کنی

یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی

 

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است

که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند

حتی گاهی بیشتر از آنچه که

خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

 

 در مواجه با افراد از خودت بپرس

این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...

در کنار او می توانم خودم باشم؟

با او می توانم رو راست باشم؟

می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟

در کنار او احساس راحتی می کنم؟

وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟

و وقتی می رود چه حالی می شوم؟

وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟

آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

 

فلسفه وجود این 5 دایره،  شناختاست، نه پیش داوری

پس با خودت روراست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن

و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد

هر روز زمانی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

 

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی

ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...

ارزشهای مشترک با آنها داری

و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی

دوستان و همراهانی خارق العاده!

 

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند

مربیان... آموزگاران

و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند

بیرون رفتن و خندیدن...

چیزی به تو اضافه نمی کنند

ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

 

دایره سوم همکاران و اقوامند

و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی

و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

 

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!

آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

 

دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،

کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند

و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

 

خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند

مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...

یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند

 

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن

چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد

و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

 

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:

برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،

یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.

انتخاب با توست...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم

و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!

این یکی از حقایق عجیب زندگی است،

و اگر این را بفهمی،

هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 23:31  توسط محمد   | 

طرز رفتار....


با شما آن گونه رفتار می شود که به

 مردم آموخته اید با شما رفتار کنند.         
                         وین دایر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 0:26  توسط محمد   | 

مطالب قدیمی‌تر